تبليغاتX
بسیار زیبا که شدم پیش تو می آیم

من با گذشته هام زندم با تموم ثانيه ثانيه ي خاطرات با تو بودن ، با صداي زندگي بخشت .

يادت وقتي مي گفتم دلم واست تنگ شده مي گفتي چقد ، مي گفتم خيلي مي گفتي خيلي يعني

چقد مي گفتم يعني خيلي خيلي ، باز مي گفتي خيلي خيلي يعني چقد اما ديگه جوابي نداشتم

چون اندازه ي دلتنگي هايم براي تو قابل تصور نيست .

اين روزها حس مي كنم بي تو فقط يه مرده ي متحركم

اين روزها فقط دوس دارم گذر ثانيه ها تو رو به من برسونن

اين روزها فقط خواب تو رو مي بينم

اين روزها خدا تموم بارون رو به چشم هاي من بخشيده ست ، شايد اين بهونه اي ست براي نباريدن آسمان .

اين روزها بدون تو يعني ....

***

دست هاي تو معجزه بخش ترين سكانس با تو بودن بود

و

چشم هاي تو كه ديگر نيست .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 11:29  توسط ستاره  | 

کاش واسه جبران دیر نشده باشه کاش می تونستم زمان را به عقب برگردونم تا بتونم جبران کنم

تو رو خدا برگرد تا  جبران کنم تا بتونم به تو و عشق تو ثابت کنم که می خوام باهام بمونی .

تو تنها تعلق من به این جهانی .......................................................................................

* همه خلق دست ساز قلم فرشتگانن                  خود او تو را کشیده خودش آب و رنگ کرده *

می خوام به دلم ثابت کنم که برای همیشه به تو و عشق تو وفادار می مونم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 14:15  توسط ستاره  | 

ساکت ، ساده و پابند تواضع بودی                        دوستت دارم من بود که مغرورت کرد

خیلی دلم گرفته  ، جوری که دیگه حتی نمی تونم بیان کنم ، کاش می تونستید درک کنید ......

آی آدمها که بر ساحل نشستید شاد و خندان 

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 15:34  توسط ستاره  | 

در مقابل تو فقط می شود سکوت کرد .....

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 12:54  توسط ستاره  | 

این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمانی ست که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند .این روزها دلتنگی مجالی برای نوشتن نمی دهد.

.... این روزها دست تنها فرصتی  ست برای خدا حافظی .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 10:22  توسط ستاره  | 

امروز واسه اولین بار که غریبه ها اشکامو دیدن ، اصلا متوجه نبودم  که تنها نیستم و دارم تو دانشکده راه میرم دیدم که  همه زل زدن به چشمام ، خواستم بگم که چی شده دوس داشتم داد بزنم بگم که تو دیگه نیستی ، خواستم بگم که چقد سنگ دل شدی ، خواستم بگم که تو واسم نفسی ، مگه آدم می تونه بدون اکسیژن زنده باشه ؟منم آدمم ، کجایی که اینهمه نبودن  داره منو از پا در میاره ، تو کجایی ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 14:27  توسط ستاره  | 

چقد دلم برایت تنگ شده ، اونقد که حتی نمی تونم بنویسم . تو کجایی ؟

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی                    که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد                       دگران روند و آیند فقط تویی که مانی


+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 12:48  توسط ستاره  | 

می نویسم برای تو ، چرا که تو مالک حقیقی تمامی نوشته های منی.

تو تنها تعلق من به این جهانی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 16:3  توسط ستاره  |